راز سخن

شمارهٔ ۶۱۸

بیا که وصل تو را از خدای می خواهم

بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
به مهر روی تو با دیده ستاره فشان
نشسته شب همه شب در نظاره ما هم
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل
نوید دولت وصلت دهند ناگاهم
گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلف
ببین درازی امید و عمر کوتاهم
اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگ
به بام و در فتد آتش ز شعله آهم
غلام پیر مغانم که فیض عامش ساخت
به یک دو جام ز انجام کارآگاهم
مگو به عشوه کزین خاک در برو جامی
که من سگان تو را کمترین هواخواهم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.