راز سخن

شمارهٔ ۲۸۱

خرم دل آنها که به میخانه نشستند

خرم دل آنها که به میخانه نشستند
وز وسوسه خانقه و مدرسه رستند
چون پرده ما جامه تقوی بدریدند
چون توبه ما خامه فتوی بشکستند
غم یار و بلا مونس و اندوه ندیم است
ای دل تو کجایی که حریفان همه هستند
بر بتکده بگذر گره زلف گشاده
تا روی تو بینند و دگر بت نپرستند
مستان چه عجب گر به زمین جرعه فشانند
خون دل ما جرعه و چشمان تو مستند
پیش تو چه گویم سخن سدره و طوبی
بخرام که با قد بلندت همه پستند
جامی حرم کعبه مقام همه کس نیست
این بس که در دیر به روی تو نبستند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.