راز سخن

شمارهٔ ۲۸۰

آن قوم که احرام سر کوی تو بستند

آن قوم که احرام سر کوی تو بستند
تا سر ننهادند به راهت ننشستند
هر چند که هرگز می و میخانه ندیدند
همواره ز شوق لب میگون تو مستند
خوش حال شهیدان فراق تو که باری
رفتند و ازین داغ جگرسوز برستند
زینسان که تو را دوست گرفتند محبان
ترسم که ازین پس به خداییت پرستند
منبرشکنان را چه ترقی شود از وعظ
زینسان که فرود آمده در پایه پستند
از دام علایق به غم عشق توان جست
خوشوقت کسانی که ازین دام بجستند
چون جام تنک بود دل نازک جامی
کز سنگ ستم سیمبرانش بشکستند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.