راز سخن

شمارهٔ ۱۶۲

تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است

تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش
چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است
کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی را
چه التفات بدین تحفه حقیر من است
همین سعادت من بس که چون مرا بینی
به خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است
چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شب
سرود بزم فلک ناله و نفیر من است
به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلو
چنان خوشم که مگر بستر حریر من است
اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشق
چه باک چون کرم دوست دستگیر من است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.