راز سخن

شمارهٔ ۱۶۱

جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است

جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است
همه عنایت و لطف است چون به جای من است
وفا که با همه کس می کنی نمی خواهم
من و جفای تو کان خاصه از برای من است
چو قدر دولت وصل تو را ندانستم
به داغ هجر که می سوزیم سزای من است
گهی که تیغ زنی دست ده که بوسه زنم
که دستبوس تو آن لحظه خون بهای من است
خوش آنکه رحم کنان با رقیب می گفتی
مرانش از سر این کو که مبتلای من است
مرا به مهر تو تا هست روی سایه صفت
رقیب رو سیه افتاده در قفای من است
مگو که شینه بیگانگان ست جامی را
که عمرهاست سگ کویت آشنای من است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.