راز سخن

شمارهٔ ۱۲ - تاب عشق

افتاده است از نظرم ماه و آفتاب

افتاده است از نظرم ماه و آفتاب
تا چشم بر جمال تو مه رو گشوده ام
رخسار آتشین تو تا دیده ام به چشم
همچون سپند بر سر آتش غنوده ام
تب خال تب عشق تو مانده است بر لبم
زان دم که بر لب تو لب خویش سوده ام
در عشق تو چه اشتر نقاره خانه ام
از بس زعمر و زید، ملامت شنوده ام
مشکل که آب ما و تو یک جو رود بتا!
من بخت خویش راهمه وقت آزموده ام
هر چند تو به جور و جفایم فزوده ای
من همچنان به مهر و وفایت فزوده ام
زان پیش کاشقان تو از عهشق دم زنند
من پاسبان در گه عشق تو بوده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.