راز سخن

۲۰ - فصل آخر

بیا ز غربت دل ، قصّه‌ای حکایت کن

بیا ز غربت دل ، قصّه‌ای حکایت کن
به گوش مُرده‌دلان ، عشق را روایت کن
غمی که می‌خوری از چشم روزگار مبین
بلای جان تو دل شد ، ازو شکایت کن
ز کوی دوست چرا رو به کعبه بنهادی؟
خدای من! همهٔ گمرهان هدایت کن
به من که طاقت هجران ندارم ای ساقی
چو دُور باده رسد ، بیشتر عنایت کن
غم فراق ، کمین کرده خون ما ریزد
به لطفِ وصل خود از عاشقان حمایت کن
هر آنچه جُور توانی ، ز جان دریغ مدار
ولی به دل چو رسی ، حُرمتش رعایت کن
کتاب عشق بخوان تا به انتها « سالک »
و فصل آخر آن را به ما روایت کن
زمستان ۱۳۹۶

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.