راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۸۳ - در سرای خویش ، ملا خفته بود

در سرای خویش ، مُلا خفته بوداز بُرونِ در هیاهویی شنود
از دریچه یک نظر بر کوچه کرددید دعواییست مابین دو مَرد
فصل سرما بود و ملا با لحافرفت بیرون بهر کشفِ اختلاف!

****

آدمی ، بس کنجکاوست و فضولدر تجسُس ، مستعد است و عجول
بشنود گر پچ‌پچی بین دو کسکک به تُنبانش بیفتد از نفس!
گوش گردد جمله اعضای تنشتا شود موضوع پچ‌پچ روشنش
تا درآرد سر ز کار خاص و عامچشم اندازد ز هر سوراخ و بام
گر چه آگه از سرای خویش نیستسرکشد در خانهٔ همسایه چیست

****

الغرض ، ملای ما در نیم شبتا بداند چیست دعوا را سبب...
آن لحافِ کهنه را بر سَر کشیدو شتابان جانب کوچه دوید
آن دو کس بودند مشغول جَدَلمطلع گشتند افراد محل
مردم بیکار و وامانده ز خواباجتماع کردند با شوق و شتاب
در چنین اوضاع ، یک تن زان دو مردبر لحافِ کهنه دندان تیز کرد
بود ملا گرم حلّ ِ اختلافرند هم اندر کمین آن لحاف
پس چنین هنگامه را فرصت شمردآن لحاف کهنه را دزدید و برد
آن جَدَل پایان گرفت و فتنه رفتاز سر ملا لحاف کهنه رفت
وز میان بگریخت آن دزد لعینسوز سرما ماند و ملانصردین
لاجرم لرزان به خانه شد روانهم ز خواب افتاد و هم اندر زیان
همسرش غرغرکنان پرسید از اوگو چه بودی علت این های و هو
گفت ملا: بحث و دعوای رنود (۱)بر سر کهنه لحاف بنده بود!

****

چیست آخر این بلاهای مهیبکآدمی را گردد از گردون نصیب
از چه سنگ فتنه انبارَد فلک؟ (۲)از چه می‌پاشد به زخم ما نمک؟
این همه آفات بیرون از شماردر صفِ نوبت ، قطار اندر قطار
این مصیبت‌های پیدا و نهانوین جَدَل بین زمین و آسمان
کاروان سیل و رعد و زلزلهرنج و آفت ، قافله در قافله
حادثه می‌جوشد از بالا و پستدرد و نکبت قدر هر جُنبنده هست
گه زمین می‌جنبد از غیظِ درونتا نریزد خون ، نمی‌یابد سکون
گه قَدَر دارد وفاقی با قضا (۳)یا فنا دارد نزاعی با بقا
گه شرر می‌زاید از آتشفشانگاه می‌بارد شهاب از آسمان

****

زین شرارت کردن و ظلم و فساداین فلک را چیست مقصود و مراد؟

****

بشنوید از بنده یک حرف حسابلیکن از حکمت مگوییدم جواب
دام‌هایی کاین جهان افکنده استبهر صیدِ مرغ ِ جانِ بنده است! (۴)
گر هدف ، این نیم‌جان بنده نیستدر بساطش سنگِ فتنه بهر چیست؟
گو که این آفات بیرون از شماردارد اندر آستین بهر چه کار؟

****

بر حوادث گر به دقت بنگریاین کشاکش‌هاست جنگ زرگری (۵)
کار دنیا هست خلق و انهدامدر پی ایجاد و تخریب مدام
چون به جان آدمی دارد غرضدر زمین پاشیده بذر هر مرض
او برآشوبد زمین و آسمانتا زند آتش تو را بر خانمان
بی‌ثبات و بَدمرام و کینه‌جوستشغل عزراییل را رونق ازوست
صبح بخشد نعمتی وانگه به شامواستاند از تو با زجر تمام
تا نگیرد آنچه را که داده استبرندارد از گریبان تو دست!

***********

۱ - رنود: جمع رند - رندان - اوباش

۲ - انباردن: انبار کردن - ذخیره کردن. انبارَد: انبار کند.

۳ - وفاق: همراهی کردن

۴ - مِی‌خور که فلک بهرِ هلاکِ من و تو قصدی دارد، به جانِ پاکِ من و تو ( منسوب به عمر خیام )

۵ - جنگ زرگری: کنایه از جنگ ساختگی باشد - جنگ دروغی با کسی برای فریفتن دیگران. (لغتنامه دهخدا)

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.