راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۰۱ - گر مساواتی به احکام قضاست

به علامه بهاء الدین خرمشاهی

گر مساواتی به احکام قضاستاین همه تبعیض در عالم چراست؟
گر عدالت در نظام خلقتستاین چه رسم بذلِ رزق و نعمتست؟
از که پرسم؟ گر چه جای شِکوه نیستداد اگر اینست پس بیداد چیست؟

****

هر دو ، باران خواستیم از آسمانکز عطش ، آتش گرفتی کِشتمان
کِشتِ تو زآن مائده سیراب شد (۱)مزرع ِ من غرقهٔ سیلاب شد

****

هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیمچشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بُخل زمینحاصل زرع تو؟ برخیز و ببین! (۲)

****

سِهره‌ای پرواز کرد از آشیان (۳)تا ز دان و توشه‌ای یابد نشان
سنگِ تقدیرش به خاک انداختیجوجه‌اش از تشنگی جان باختی

****

کودکی ، صبحی به کاخی زاده شدروزی‌اَش در جام زر آماده شد
دایه و مادر به گِردَش سایه‌وارتا که ننشیند به رُخسارش غبار
گر نَم ِ اشکی ز چشمش می‌چکیدآسمان ، آهی ز دل بر می‌کشید
نیمی از عمرش گذشتی در طربچشم ِ اقبالش نخفتی ، روز و شب
آفتابِ طالعش خوابی نداشت (۴)بحر شادی‌هاش پایابی نداشت (۵)
دفتر ِ عیشش به قطر مثنوی!شد رقم در بزمگاه خسروی
آخر از اقبال و فیروزیّ بختشهریاری شد ، نصیبش تاج و تخت

****

کودکی دیگر ز غیظِ روزگارزاده شد در آغُلی در شام تار
از همان آغاز صبح ِ زندگیبر جَبینش خورد داغ ِ بندگی
خود ندیدی سفرهٔ سیری ز ناننانِ خُشکی ، مژده بودش بر دهان
رزق او آغشته با اشک و عَرقشد کتاب خاطراتش یک ورق!
تا که در قحطی ، شبی گشتی تلفچون ز درد گشنگی خوردی علف (۶)

****

مردکی در عمر ِ نکبت‌بار ِ خویشبوده بار ِ دیگران و یار ِ خویش
خود به عمرش قبله را نشناختهقبله‌ای از مال دنیا ساخته
خانه‌ها ویران ز شرّ او شدیفعل ِ او ابلیس را الگو شدی (۷)
بوده هر مالِ حرامی ، نوش او (۸)نام وجدان ناشنیده گوش او
تا حُطام دُنیوی آرد به کف (۹)شُسته از قاموس خود عِرض و شرف (۱۰)
جای خون ، حرصی به رگ‌هایش روانهر چه در ذمّش بگویی می‌توان (۱۱)
ای بسا که مردمی را بیگناهاز طمع بنشانده بر خاک سیاه
باز بینی ، کز در و بام و هوابر سرش نعمت همی بارد - چرا؟

****

دیگری ، شام و سحر بر قبله خَمجز به خود ، بر کس نکردستی ستم
روز و شب ، اندر پی یک لقمه نانبس رسیده کاردش بر استخوان
در مصیبت‌ها ‌کند تلقین خویش:امتحانی بنده را آمد به پیش
از سر خوشباوری دارد رجا (۱۲)« بر مُقرّب بیشتر آید بلا » (۱۳)
این دلیلش گرچه وهمی بیش نیستچاره‌ای غیر از رضامندیش نیست
خودفریبی ، مایهٔ تسکین اوستلاعلاجی ، علت تمکین اوست
دل کند خوش ، هر کجا بیند بلاکآزمونی هست این ، نفْس مرا
کسبِ رزق ، او راست نوعی آزمونخود نشد کز عهده‌اش آید برون
گر تواند نان خود آرد به دستخود همین یک آزمون او را بَسست
پس چه حاجت ، امتحان ِ دیگریاز چنین درمانده شخص مضطری؟

****

« سالکِ » گمره! به راه خود بروخود نیاید این فضولی‌ها به تو!
مصلحت باشد اگر ، دَم دَرکشیچون صلاح توست اینجا خامُشی
از پس پرده مگر داری خبر؟می‌کشی پا از گلیمت بیشتر
این معمّا نیست چون بر تو عیانپس همان بهتر که بربندی زبان
تو مگر کار زمین را ساختی؟تا به وضع آسمان پرداختی؟
شام تاریکست و چاه و کوره راههان نیفتی از سر ِ غفلت به چاه
گر چراغی در کفِ عقل تو نیستپس درین ظلمت به جستجوی چیست؟
آدمی ، اینجاست گنگ و کور و کر (۱۴)تو که هستی می‌کنی چون و مگر؟
یک صدف ، روزی به ساحل یافتیپس بدآن ، وصفی ز دریا بافتی
قطره ای خواندی ازین دریای رازدر خیال خود ازآن دریا مساز

****

ما نِه‌ایم آگه ز تدبیر جهانما نمی‌دانیم پیدا و نهان
هر دو با پندار خود نقشی زنیمبس دَغَل در کار خلقت می‌کنیم (۱۵)
گر یقین ِ ما به قدر علم ماستآن یقین ، بی‌شک ز بیخ و بُن خطاست (۱۶)
این جهانِ ژرف با این عرض و طولخود چه می‌داند از آن عقل فضول؟
از کتابِ آفرینش ، یک دو خطدر ازل خواندیم ، آنهم با غلط ! (۱۷)
آتشی از آفتاب آموختیملیک با آن عقل خود را سوختیم
خُرده عقل انداخت ما را در غرورنکبتی شد بال و پَر از بهر مور (۱۸)
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیمدر بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم (۱۹)
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت (۲٠)روزنی دید و ازآن دروازه ساخت

***********

۱ - مائده: خورد‌نی - در اینجا مجازا به معنای باران که خوراک گیاهان محسوب می‌شود به کار گرفته شده است.

۲ – بیا و ببین - برخیز و ببین: کنایه‌ایست به وضعیتی غیرمترقبه و شگفت:

دارم اکنون چنان که دارم حال

نتوان گفتنت ، بیا و ببین ( انوری )

۳ - سِهره: پرنده‌ای است کوچک و خوش آواز شبیه بلبل با پرهای زرد و سبز

۴ - طالع: بخت - شانس

۵ - پایاب: محلی در آب کم عمق که پا به ته آن و بر روی زمین برسد. معنی مصرع: مجازا غرق در دریای خوشی و لذت بود.

۶ - گشنگی: گرسنگی

تا شود او سیر از این گشنگی

گفت دیوانه مکن آخر سگی ( عطار )

۷ - فعل: عملکرد - رفتار

۷ - الگو: ( لغتی به زبان ترکی ) سرمشق - نمونه

۸ - نوش: چیز خوش مزه و خوشگوار - لذیذ - مطبوع

۹ - حطام دنیوی: مال و منال ناچیز و کم ارزش دنیا

۱۰ - قاموس: مجموعۀ واژگان تعریف شده در ذهن - ذهنیت - قوانین ذهنی

۱۱ - ذم: مذمَت - نکوهش - بدگوئی

۱۲ - رجا: امیدواری - دلگرمی

۱۳ - هر که درین دور مقربترست

جام بلا بیشترش می‌دهند

۱۴ - آدمی: در ادب فارسی ، لغات «آدمی - آدمیزاد - بنی آدم» به معنای انسان به کار گرفته می‌شد و کلمه «آدم» به شکل خاص ، به اولین انسان (حضرت آدم) اطلاق می‌گردید . امروزه در گفتگوها ، لغت «آدم» را به معنای انسان و گاهی به معنای انسان باشعور به کار می‌برند. بنی آدم اعضای یک پیکرند ( سعدی ) ----- آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ( حافظ )

۱۵ - دَغَل: دروغ - حیله و ناراستی

۱۶ - در قرآن کریم در باره علم انسان آمده است: «...وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلا...» و جز اندکى از دانش ، به شما داده نشده است.

۱۷ - « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها...» (بقره، ۳۲-۳۱) خداوند نام‏ های همه موجودات را به آدم آموخت.

۱۸ - بال درآوردن مورچه ، گاه موجب هلاکت اوست. چون بیشتر در معرض دید شکارچیان قرار می‌گیرد. فرخی سیستانی می‌گوید:

دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد

که هلاک و اجل مورچه بال و پر اوست

من در جای دیگری از این مثنوی به این مسئله اشاره‌ای کرده‌ام:

مور مسکین ، تا رَوَد بر خاک پَست

از بلای آسمانی ایمن است

چون اجل خواهد از او گیرد گزک

بال پروازیش می‌بخشد فلک

۱۹ - بیان: آشکار شدن - شرح - توضیح

۱۹ - ترهات: سخنان بیهوده و یاوه

۲٠ - شطح و طامات: سخن‌های پریشان - حرف‌ها و سخن‌های به ظاهر کفرآمیزی که عارف از شدت وجد و حال بر زبان می‌راند. غالباً به سخنانی در مورد آگاهی به اسرار آفرینش ، که بر زبان عارفان جاری می‌شود ، اطلاق می‌گردد.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.