راز سخن

شمارهٔ ۳۱ - گفتگو با جوانِ فرنگی مَآب

گفتم به جوانکی مُفَرَّنگ

گفتم به جوانکی مُفَرَّنگ
کای در خم و چم بسان خرچنگ
برگو زِ سِبیل خود چه دیدی
کاین سان دم گوش او بریدی
گفتا که سبیل بنده روزی
دزدیده کون غیر گوزی!
چون دزدی او به چشم دیدم
زان رو دُم و گوش او بریدم!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.