راز سخن

شمارهٔ ۱۳۸۴

همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانی

همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانی
به که نسبتت کنم من، که به هیچکس نمانی
به سماع چون درآیی، من و صدهزار چون من
همه جان در آستین‌ها که تو دست برفشانی
ز کمال لطف اگر جان به درون دل کند جا
تو درون جان نشینی که لطیف‌تر ز جانی
ز حیات خود ملولم بکشم به یک نظاره
نه ز راه خشم لیکن به طریق مهربانی
شدم آن چنان چو مجنون به خیالت ای پری گم
که اجل به سوی من ره نبرد ز بی‌ نشانی
تو به لب مسیحی اما نفسی که زنده‌ام من
مکشم به ناز و بنشین پس ازین دگر تو دانی
ز جفای یار اهلی چه زبان کشی چو بلبل
که هزار چون تو، آن گل بکشد به بی زبانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.