راز سخن

شمارهٔ ۱۳۸۳

چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانی

چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانی
به لب چندک رسانی جان و دیگر بازگردانی
به خون من چه دشمن را اشارت می‌کند چشمت
هلاک صد چو من این بس که چشم از ناز گردانی
ز مستی دوست از دشمن نمی‌دانی از آن با غیر
سخنگویی و روی از عاشق جانباز گردانی
اگر افسانه عشقت به پایان آورم صد ره
چو گویی یک سخن دیگر همان آغاز گردانی
چو بلبل از خزان هجر، اهلی بسته لب تا کی
بیا ای گل که تا بازش سخن‌پرداز گردانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.