شمارهٔ ۱۳۱۶
اول ز عاشقان به وفا یاد میکنی
اول ز عاشقان به وفا یاد میکنی
عاشق چو شد فریفته بیداد میکنی
گویا به عشوه یار توام یاد میکنی
شادم بدین قدر که دلم شاد میکنی
خواهند عاشقان تو خود را ز رشک سوخت
زان رو که بس حکایت فرهاد میکنی
گفتی گذشتم از سر خونت به دوستی
باز این چه دشمنی است که بنیاد میکنی
اهلی خموش باش که آن گل نه زان تست
گر تو هزار ناله و فریاد میکنی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.