شمارهٔ ۱۳۱۵
بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادی
بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادی
مرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی
سر مرا چو بفتراک خویش بر بستی
میان انجمنم سرفرازیی دادی
چراغ کار من آنروز ساختی روشن
که همچو شمع مرا جانگدازیی دادی
بیک نگاه که کردی ز چشم پر نازم
مرا ز ناز بتان بی نیازیی دادی
مرنج اهلی اگر گفت دردسر کوته
که واعظانه سخن را درازیی دادی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.