شمارهٔ ۱۲۸۹
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودی
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودی
دوشم همه شب در جگر سوخته بودی
میآمدی از مکتب و می کشتیم از ناز
گویا همه عاشق کشی آموخته بودی
در چشم من از خون جگر سوسنی آمد
آن لعل قبایی که بنو دوخته بودی
میسوزم ازین غم که زیان شد همه بر من
تیری که پی صید خود اندوخته بودی
اهلی بتو گفتم که نگهدار ز خوبان
آب رخت آنروز که نفروخته بودی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.