راز سخن

شمارهٔ ۱۲۷۷

عالم چو آفتاب پر از نور کرده‌ای

عالم چو آفتاب پر از نور کرده‌ای
ما را چو سایه از بر خود دور کرده‌ای
ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیش
ما را به زهر چشم چه مخمور کرده‌ای
یک ذره نیست در دلت ای آفتاب مهر
خود را به مهر بهر چه مشهور کرده‌ای
آخر سگ توایم چرا ز آستان وصل
ما را به سنگ تفرقه مهجور کرده‌ای
بازآ که دست هجر ز بنیاد می‌کند
جان خراب را که تو معمور کرده‌ای
مردم ز رشک آینه از وی چه دیده‌ای
کآن را همیشه مونس و منظور کرده‌ای
اهلی به خواجگی ز ره بندگی رسید
آزاد خویش را به چه دستور کرده‌ای؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.