راز سخن

شمارهٔ ۱۲۷۶

آدم و گندم، من و خال لب جانانه‌ای

آدم و گندم، من و خال لب جانانه‌ای
من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانه‌ای
درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل
هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانه‌ای
سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی
گه برافروزی چراغی گه بسوزی خانه‌ای
باده می باید که صافی باشد و ساقی لطیف
بزم شاهی گر نباشد گوشهٔ ویرانه‌ای
پیش از آن اهلی که خواب واپسین گیرد ترا
حالیا از عشق او فرصت شمار افسانه‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.