راز سخن

شمارهٔ ۱۱۷۰

او در دل و چون باد صبا در بدرم من

او در دل و چون باد صبا در بدرم من
پرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من
شکر بر طوطی فکن و گل سوی بلبل
آتش بمن انداز که مرغ دگرم من
خلقی همه نزدیک و تو مپسند که از دور
چون صورت دیوار بحسرت نگرم من
من مور ضعیفم دگران طایر بامش
رحمی بکن ای بخت که بیبال و پرم من
ایگل سر بازار توام در غم او نیست
گر یوسف عهدی که بهیچت نخرم من
بوی گل مقصود ز باد سحر آید
چون بلبل از آن مست نسیم سحرم من
چون اهلی اگر جامه دریدن دهدم دست
نامردم اگر جامه جان را ندرم من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.