راز سخن

شمارهٔ ۶۷۸

ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد

ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
حاجت سوختنم نیست چه دورم ز لبت
ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد
با پریشانی خود شادم از آن می‌ترسم
که ز من طبع شریف تو مشوش باشد
دیدهٔ پاک من اندیشه ز دوزخ نکند
غم از آتش نخورد سکه چو بی‌غش باشد
اهلی آن شوخ اگرش مهر و وفا نیست مرنج
مردمی کم طلب از هرکه پریوش باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.