راز سخن

شمارهٔ ۶۷۷

هر کس که بدان سرو قباپوش نشیند

هر کس که بدان سرو قباپوش نشیند
سودا زده برخیزد و مدهوش نشیند
از گرد میفشان برخ آن کاکل مشکین
ترسم که غباری به بناگوش نشیند
شهباز ترا صید شود طرفه غزالی
کش مرغ سعادت بسر دوش نشیند
گر بوبرد از مستی عشق تو فرشته
در حلقه رندان قدح نوش نشیند
از سربنهد سرو سهی ناز جوانی
گر پیش تو ای سرو قباپوش نشیند
در اشک خودم غرقه که سودای تویکدم
نگذاشت که دیگ دلم از جوش نشیند
اهلی، لب از اوصاف گل خویش چه بندی
حیف که مرغی چو تو خاموش نشیند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.