شمارهٔ ۲۰۶ - تتبع مخدوم
یارب چه بلاییست که آن شوخ قدحنوش
یارب چه بلاییست که آن شوخ قدحنوش
هر باده که با غیر خورد من روم از هوش
از بسکه سبوی در میخانه کشیدم
شد چون کف دست شترمست مرا دوش
آن چشم سیه را نبود حاجت سرمه
در سوگ قتیلان غمش گشته سیه پوش
بود ارچه مرا وعده وصل تو ببازی
هرگز نکنم لذت آن وعده فراموش
پنهان سخنم هست به آن شوخ ولیکن
کو زهره آنم که برم لب سوی آن گوش
فانی اگرت دعوی آیین فنا هست
از رفته تأسف مخور از نامده مخروش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.