شمارهٔ ۶۰ - تتبع خواجه
در دلم آتش محبت اوست
در دلم آتش محبت اوست
آب چشمم ز دود فرقت اوست
نیست دود دلم به هیئت سرو
از دلم رسته سرو قامت اوست
لب لعلش که شد میْآلوده
چشمم آلوده خون ز حسرت اوست
رخشش ابرو باد و لمعه نعل
درگه پویه برق آفت اوست
گر ذلیلم به عشق و می ای شیخ
این مذلت هم از مشیت اوست
بنده پیر دیرم ای زاهد
که فراغم ز درد صحبت اوست
فانی و دلبر خراباتی
که فنا حاصلش ز خدمت اوست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.