شمارهٔ ۱۹۴
تا که اینْ کِسْ خاطرْ مُشوّشْ بویی
تا که اینْ کِسْ خاطرْ مُشوّشْ بویی
چشمِ خینْ شَنّه و سینه پرْ آتش بویی،
دلِ بیخْ ره بندو، درد منقّش بویی
غذارهْ جگرِ خینها کردهْ، خشْ بویی،
تا مه دلْ به گردِته پریوش بویی
تا جانْ به منهْ تَنْ در کشاکَش بویی،
تا آرزویِ منْ سر آتش بُویی
دلْ آماجِ تیرِ ته پریوش بویی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.