دیدار یار
عشق نگار، سرِّ سویدای جان ماست
عشق نگار، سرِّ سویدای جان ماست
ما خاکسار کوی تو، تا در توان ماست
با خلدیان بگو که، شما و قصور خویش
آرام ما به سایه سرو روان ماست
فردوس و هر چه هست در آن، قسمت رقیب
رنج و غمی که می رسد از او، از آن ماست
با مدعی بگو که تو و “جنت النعیم”
دیدار یار، حاصل سرّ نهان ماست
ساغر بیار و باده بریز و کرشمه کن
کاین غمزه، روحپرور جان و روان ماست
این با هُشان و علم فروشان و صوفیان
مینشنوند آنچه که ورد زبان ماست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.