راز سخن

در دامن دریای عشق

نغمـه ی سـازش مرا از عـالـم رؤیـا گرفت

نغمـه ی سـازش مرا از عـالـم رؤیـا گرفت
در خیالـش این دلـم با جـام عشقی پا گرفت
از نیـازی کـه به نـازش در دلـم تفسیر شد
بقچـه ی دل وا شد و جان را دم غوغا گرفت
مصلحت سویی نهاد این دل سـر پیمانه شد
گــر چه عقلـم بـارهـا با او سـر دعوا گرفت
قطره بود این دل رها در دامن صحرای غم
شـد روان با جوی عشقش دامن دریا گرفت
آنچنـان آسـوده شـد از قیـل و قـال د نیوی
همچو طفلی گم که در آغوش مادر جا گرفت
خـار پوچی ها بسی آزرده بودش د رجهان
در فــراق دلبـــرم بـا عشــق او معنـا گرفت
تـا دل الیـــار را سنجـد سـر پیمــان عشـق
دست تقـدیرش ازل از دست او امضا گرفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.