ای معلم
بر دم دروازه ی حکمت تو گوش آورده ای
بر دم دروازه ی حکمت تو گوش آورده ای
خـوان تعلیـم و تعلـم را تـو نـوش آورده ای
ای معلــم! غم نشیــن غم نشـانی در جهـــان
و اندرین ره عشق خود را گل فروش آورده ای
بر سر نـامــردمــی هــای زمان بر آتشت
دیگ جان بنهاده و خونت به جـوش آورده ای
تـا بـه هــم ریــزی حصــار عنکبوت جهل را
کــاکـل اندیشــه را بهــر خـــروش آورده ای
گشته ای معیـار پاکـی اسـوه ی ایثـار و عشق
چـون که افسـاری لب نفس چموش آورده ای
هر دل افسـرده را با مهـر درمـان کرده ای
آتشـی در کوره ی عشـق خمـوش آورده ای
برده ای لـوح دلـت در کـانی از الطــاف غیب
بر رخش پیغام رحمت چون سروش آورده ای
زانوان علم و فرهنگ از توان افتـد گهی
با دم عیسـائی ات بر تاب و تـوش آورده ای
چوب بیداری زدی بر طبل عقل و علم و دیـن
خواب غفلت دیدگان را زآن به هوش آورده ای
دولـت و ملت دریغـا! کی شناسـد قـدر تو
بس بـزرگی سینـه ات را عیب پوش آورده ای
گربـه ی دولت هم ار روزی تـو را مو مو کند
بخشـی از ماهـانه ات را همچو موش آورده ای
معترف گردد قلم در دست الیــار اینچنین
بـاری از فرهنـگ انسـانی به دوش آورده ای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.