گله
از چــه بر این دل بیچاره چنیـن تاخته ای
از چــه بر این دل بیچاره چنیـن تاخته ای
تیغـی از بـرق نگــاهت به رخش آخته ای
تـا اســارت ببـری این دل پر باد مـرا
حلقــه ای گــردنش از سلسله انداخته ای
مـی دهـی دست قضـا خرمن آمـال مرا
دستــی از جـور و جفا بر دل من یاخته ای
هرچه کردم گله خود از سر دلبستگی است
چه کند دل خود از این جلوه که پرداخته ای
از ازل خـاک دل من شده آغشته به عشق
گِــل بنیـاد وجـودم تـو چنیــن سـاخته ای
در گلستــان رخش لانه گــزین تا بـه ابد
ای دل! آنجـا به گـل رویش اگـر فاخته ای
دل الیـــار! تو گــر پا ننهــی بر در عشـق
عمـر خــود را سـر لهــو و لعبـی باخته ای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.