خورشید انسانیت علی
آنکه بر خوبان و بر مردان عـالم شاه بود
آنکه بر خوبان و بر مردان عـالم شاه بود
جان او خورشیـد و رویش هم بسـان ماه بود
مرتضی بود آنکه پایش هم سر قــاف کمال
طلـعت و غُــربش هم انـدر خـانه ی الله بود
از غم بیچــارگان هرگز نیــاسود او دمـی
درد و رنج بی شمارش زاین سبب جانکاه بود
مردمی هایش به دوران را کسی پاسخ نگفت
گوش پاسخگوی او گویـا که قعـــر چاه بود
ذوالفقارش در کمـر اندر غــلاف مهــر بود
دست او پیوستــه با دست خدا همــراه بود
کــوهی از امیـال نفسانی نهادش پشـت پای
هیبت دنیــایی انــدر چشـم او چون کاه بود
بس محقّـــر بـود ایـن دنیــا مـر او را در نظــر
بی نیــاز از ثروت اندوزیّ و کسب جاه بود
خنــده ای زد بـر شهـــادت تا بدیدارش رسید
او شهــادت را چنـان گویــی که خاطر خواه بود
از حصـار لفـظ اگــر بیرون نگــردد کلــک من
چون کند وصف آنچه کاو را جمله در درگاه بود
در فـــراقش بنــد شد الیـــار را نای نفس
آنچـه آمــد از نهــادش نــالـه ای از آه بـود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.