راز سخن

پدر

جــان گیـرم از جـان پدر

جــان گیـرم از جـان پدر
گوهــر ز عمّــان پدر
بشــنو زمن؛ ای مـــادرم!
جـان تـو و جان پدر
درد دلــم را مرهـــمی
آیـد ز درمــان پـدر
از سفــره ی مهرت خدا!
آیــد مــرا نــان پـدر
وامـی شود اخــم از دلـم
با چشم خنــدان پـدر
درّ حیـــات آورده ام
از مــادر و کــان پـدر
بــارد ز ایمــانش کـــرم
نـازم بر ایمــان پــدر
در لحظــه ی درمانـدگی
دستــم بـه دامان پدر
من هر چه دارم خواهرم!
باشـد همـی زآن پـدر
مــا را گــره وا مـی شـود
با دست و دندان پـدر
بـا ایــن همــه مردانـگی
جان گشته حیران پدر
الیــار گــویـد ای خـــدا!
جـانم بـه قـربـان پدر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.