راز سخن

غروب ماه

بضاعتـــی ز گهــرهای دیــدگــان دارم

بضاعتـــی ز گهــرهای دیــدگــان دارم
کرامتــی به بلنـــدای آسمـــان دارم
غروب ماه من انــدر دلــم غمی انگیخت
به دیده کان گهر را از آن زمان دارم
گلاب میکده اش را به دامنم چون ریخت
برفت و دامنی از رنگ ارغــوان دارم
مــن آن گهــر نفروشــم بجـز به دامانم
که بوی دلبر خود را در او نشان دارم
بکــارم از دل وجان بذر مهـرش اندر دل
نثـار او بکنم هر چه در جهـــان دارم
من این کرامت و گوهر به دولتی از عشق
زدست دلبــر مه رو به ارمغان دارم
اگر چه در غم هجرش چو پیر شد الیـــار
بگفت در طلبش من دلی جوان دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.