راز سخن

بهار باقی

ای خـدا مـا را به جمع خیــل مستـانت ببر

ای خـدا مـا را به جمع خیــل مستـانت ببر
مـا مریـدان جمــالت را به بستـانت ببر
از کویــر پسـت دنیــا وز دل گــرداب آن
جان ما را برکــش و سوی گلستانت ببر
جان ما آزرده شد از دست همراهان پست
سوی کوی حیدر و آن زاد دستـانت ببر
در بهــاری باقی اندر جرگه ی گلچهرگان
از جهــان فـانــی و سوز زمستــانت ببر
گو به مام عشقت ار هر طفل عاشق را بدید
بر دهانش شیر عشق از راه پستانت ببر
در گذر از جرم الیــــار و دلش را شاد کن
باده ای ده دست او، با می پرستانت ببر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.