راز سخن

یا رب

یـارب درونـی عطا کن به از برون

یـارب درونـی عطا کن به از برون
کــایـــد بــرون مرا رنــــگی از درون
باطــن به صـــدق بیــارایم و صفـا
کــــردار خود بــکنم عــاری از فسون
در گــردباد غبــارین نفــس و دل
در عشـــق خود بچشـان باده ی جنون
در چـاهســـار تـــردد میــفکنــم
ده رتبتــــی به مــن از آسمــان فزون
کــاری مکن که دراین دام احتیاج
دستــی بــرم بـــه تمنــا ز مــرد دون
درگیـرودار جهــانی چنیـن فسون
مـا را رهـا کــن از این قید چند و چون
شکرت کنم که خدا! داده ای به ما
عمـــری به عزّت و انعــــام گونه گون
الیــــار را به حقیقـــت دچــار کن
تا پای حــق چکــدش قطره های خون

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.