راز سخن

85

صبح کاذب

صبح کاذب
سپیده‌ای سر زد ؛ دمی دلم را برد هوای بارانی به روی بام آمد مرا به جان اندر، خیال روییدن امید گل چیدن چو ساز مستان شد. هزار دل کِشتم صد آرزو رِشتم که صبح می‌آید گذشت سالی چند زِ ابر غـرّان و زِ باد سرگردان نبود بارانی! سئوال یارانم، از آسمان این بود : چرا نمی‌آید چراغ عالم‌تـاب؟ بساط ظلمت را بریزد اندر آب گرسنگان را کی، زِ باغ آزادی فرا رسد روزی؟ برهنه‌پایان را، امید بهروزی؟ چرا خلایق پس، چو مرغکان ، در خواب؟ خروس شد نایاب ! کلاغ ، بر منبـر ؛ و بلبلان خاموش ! چراغ عقلم را به دست دل دادم که در افق جوید تمام پاسخ را چنین نمایان شد که صورتک بود آن چرا که کاذب بود. طلوع بود امّـا، طلوع صد رنگی، به نام بی‌رنگی هنوز هم شب بود به دور خرگاهش، سیاهی لشکر مطیع شرم آور، به سان گاو و خر گِل است ؛ گِل ؛ گویی! دل اندر این کشور. که این چنین، پامالِ خیلِ نامرد است ! مرا همین ، درد است که روی از آن زرد است ولی یقین دارم زوال شب، حتمی است. نکُـش برادرجان ، چراغ ایمان را همیشه روشن کن، بدان رهِ جان را شب است دوران حکومت اشباح به تیغک نوری، دریده می‌گردد تو ماه را بنگر که پیک خورشید است کزو طلوعش را همیشه امّید است. کمی صبوری کن امید را زنده که از گل و بلبل زِ دشت و دریاها زِ صاحب دُلـدُل چنین ندا آیـد : که صبح صادق بس، جوان و در راه است تو دیده روشن کن ! .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.