اشعار
69
خـروش
شبی، درآمدی ای شب ، به ملک ایرانم به صورِ وعده ، دمیدی که ناجی آنم. نشد معالج دردش ، شعـار تـوخالـی به فکر میهن خویش و به فکر درمانم. به نیش وعدۀ پوچت گَزیده شد این دل به زیر سایۀ شومت دگر نمیمانم. گرفته جان وطن را تـبِ بـد اندیشان اسیر حسّ و خیالی به دام شیطانم. علاوه شد به زر و زور، بادۀ تزویر شرر فتاده به دامان دین و ایمانم. به دینمداری و ظلمی بدین فراوانی دلم گرفته و عمری ، هنوز حیرانم. بسانِ هر دلِ آزاده اندر این کشور به پای عشق وطن، من بسوم این جانم. به عشق میهن و دینم، دلم تپد هردم به خون نمودهام امضا ؛ سری به پیمانم. بساط حقّـۀ جائـر، دوباره برچینم به خون خامۀ خویش اَر نشد ، به دندانم. به پیش شاه ستم، خم نمیشود « اِلیـار» چرا که بندۀ حقّـم ؛ نه قـُولِ سلطانم. .
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.