راز سخن

65

شمع یـاد

شمع یـاد
بی تجلای رُخت، جانم گلستان کی شود دیده و دل فارغ از بحران عصیان کی شود. سینه چون دشتی شد اندر پهنۀ خاک وجود بی نـمِ باران عشق این دشت، بستان کی شود. گر نیفتد آتشی از برق مهرت در دلم روشن اندر چاه شب، شمعی زِ ایمان کی شود. آتش قهرت نگیرد دامن شب را اگر دیده کی روشن شود ؛ آسوده انسان کی شود. بذر غم را در دل ما ، شاه دیوان کِشته است جز به دست مهر تو ، این درد ، درمان کی شود. گر دلـی، گردن نیفـرازد به بندِ عشق تو گردن آن دل، رها از بند شیطان کی شود. آسمان شد تختۀ تعلیم و ما کرسی‌نشین بی اشارات تو این عالم، دبستان کی شود. شمع یـادت را فروزان کن تو اندر جان ما بی فروغش، روشن این ذهن پریشان کی شود. در هیاهـوی جهان، آزاده کن « اِلیـار» را بی دل آزاده این جان، شیر میدان کی شود. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.