راز سخن

64

حجلـۀ شـب

حجلـۀ شـب
داماد حجلـۀ شب شد چو شیخ شهر رقصان، پیاله گرفت از عروس دهر. مست از پیالۀ غفلت نمود ، عقل تا جان رها کند از انتقاد شهر. شد خامِ جامِ تفاخر به کامِ شب نایافت عاقبت از زهد خویش ، بهر. نـازِ زمانه ، بسی نامبارک است جامی نگیرد از او کس ، به غیرِ زهر. « اِلیـار»! اگر ندهی دل به دست عشق رانَــد زمانه تو را هم، به سنگ قهر. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.