راز سخن

26

در دام دیـو

در دام دیـو
در دام دیو آن دم که آدم اوفتاد بر قامت هفت‌آسمان خَم اوفتاد. عصیان آدم سرگرفت از این فریب زان، بر زمین از جنّت آدم اوفتاد. طوقی که شیطان بهر او آذین ببست برگردن اولاد او هم ، اوفتاد. دامان عصمت پاره شد با این ستم دل در دل دریای ماتم اوفتاد. زان پس مدام آمد مدامی از بلا دل در بلا با درد، همدم اوفتاد. غم ناخدای کشتی آمال شد در خانۀ دل هم، چو محرم اوفتاد. با خنجر و خون آشنا شد آدمی خنجر به دست ابن ملجم اوفتاد. از دامن جهل و هوا ، تخم ستم این گونه در هر جای عالم اوفتاد. از نوحۀ غم‌دیدگان دشت خون در محفل افلاکیان غم اوفتاد. در بستر پستی، خَسی گر شد کسی در هاله‌ای از فکر مبهم اوفتاد. هرکس به حق شد متصل؛ یاقوت عقل در حلقۀ جانش، چو خاتم اوفتاد. جانی که بر جام بلا ، شد مبتلا در لذّتـی از زخم و مرهَم اوفتاد. شکر ای خدا ،کاندر ازل بر خاک دل اکسیر عشقت همچو شبنم اوفتاد. ویران نگردد در دل طوفان غم آن سینه‌ای کز عشق، خـرّم اوفتاد. دل را درآر از چاه غم « اِلیـار»! خود با رشته‌ای کز عشق، محکم اوفتاد. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.