13
خُلـدآشیـان
خُلـدآشیـان
عشقت ای جانآفرین! خلد آشیانم کرده است
صاحب ایمان و دین و مهر و جانم کرده است.
در فرا روی دلـم، بنهادهای هفت آسمان
مرغ جان را راهی هفت آسمانم کرده است.
آرزوها را که دنیا منزلی لایق نبود
آخرت را منزل این کاروانم کرده است.
در دل غـمها چنان شادم در اینجا، گوئیا
نو بهاری در دل فصل خزانم کرده است.
در نبرد بیامان با دیوهای جنّ و انس
مرد مردانی چنان شیر ژیانم کرده است.
از برای کشتن دیو هوس در ملک جان
صبر را شمشیر و تقوا را سنانم کرده است.
گرچه رستم بودم اندر سایۀ ایمان خود
عاقبت چون او، شهید هفتخوانم کرده است.
تا عزیز مصرِ غربت گردم اندر این زمان
در دل چاه زنخدان، امتحانم کرده است.
پیر هجران گشته بودم در غمستان فراق
عشقت آخر چون زلیخا نوجوانم کرده است.
رنگ ظلمت را ، زِ جانم شسته عشق اندر حیات
صاحب روشنترین روح و روانم کرده است.
مشتی از خاک جهان بودم اگر عشقی نبود
روح عشقت، برتر از کون و مکانم کرده است.
بال عشقی دارم اینک، میپرم تا آسمان
شهد عشقت بینیاز از آب و نانم کرده است.
در قفس کی گنجد آن جانی که با عشق آشناست
از همین رو لایق باغ و جِنانم کرده است.
قبل از این، یـارا ، زبانم اینچنین شیرین نبود
عشق دیرینت چنین شیرین زبانم کرده است.
دست لطفت در دل دیوان « اِلیـار» اینچنین
جلوههای عشق را چون گل، عیانم کرده است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.