راز سخن

12

دل بـی‌باک

دل بـی‌باک
پروردۀ خورشید از، ایـوار نمی‌ترسد در گوشۀ زندان از، دیـوار نمی‌ترسد. اندر دل شب‌ها هم، این سرو بلند اختر از نعرۀ طاغوت و اخطـار نمی‌ترسد. سروی که سری والا، در وادی غم دارد از خنجر خون‌ریـز و از دار نمی‌ترسد. مردی که حقیقت را، خود سینه سپر سازد از تیغ و سنان اندر پیکـار نمی‌ترسد. دلدادۀ یـار ای دل! صد بادیه پیماید در بادیۀ عشقش، از خـار نمی‌ترسد. او را خطر اندر پیش، هرچند بـود از نیش یک مرد ره از عقرب، وَز مـار نمی‌ترسد. گر زلزلۀ دردی، آوار کند غم را آوارۀ هجـر از این آوار نمی‌ترسد. هرکس که مسلمانی، دل‌داده به توحید است از هیبت صهیـون و زنّـار نمی‌ترسد. از حاکم بدکار و سرمست و ستم‌گستر آزادۀ بیدار و هشیـار نمی‌ترسد. مردی که هنر در او، چون چشمۀ جوشان است از دزد پلید اندر بـازار نمی‌ترسد. آن مرد که دامانش، آلودۀ جرمی نیست در محضر قاضی از احضـار نمی‌ترسد. مشتاق گل و عدل و انصاف در این عالم از بخشش و تکریم و ایثـار نمی‌ترسد. آن بلبل شیدایی، کز دام زمستان جَست از نم‌نـمِ باران در گلـزار نمی‌ترسد. یا رب! دل من عمری، در بند تو جان آسود در بند تو این دل از اغیـار نمی‌ترسد. « اِلیـار» هم ای یاران، در مذبح مشتاقان از دادن جانش بر دلـدار نمی‌ترسد. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.