راز سخن

شمارهٔ ۴۰۱

من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم

من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم
صفت حسن تو چون گویم و کی بتوانم
حیرت عشق مرا بیخبر از من دارد
من بدین حال کجا حال دگر میدانم
عاشقان گر بره عشق نهادند قدم
من درین ره بهوای تو بسرگردانم
زاهدا پیش تو گر عیب نماید رندی
من بصدق دل و جان خاک ره رندانم
نیست مارا نفسی بی رخ تو صبرو قرار
من بدین شوق چه موقوف قیامت مانم
گرستانم ز لب لعل تو داد دل خود
چون خضر زنده جاوید بماند جانم
(چه شوی رنجه اسیری بمداوای دلم)
(غیر دردش چو نسازد بجهان درمانم)

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.