راز سخن

شمارهٔ ۳۶۲

ما اختیار خویش به دست تو داده‌ایم

ما اختیار خویش به دست تو داده‌ایم
امر ترا مطیع و به جان ایستاده‌ایم
تا روی جان‌فروز تو بینیم هر نفس
چون خاک ره ذلیل و به کویت فتاده‌ایم
از هست و نیست پاک بشستیم دست خویش
وآنگه قدم به راه طریقت نهاده‌ایم
تا بوده‌ایم رند و نظرباز و عاشقیم
گویی ز مادر از پی این کار زاده‌ایم
دیدیم بی‌گمان ز جهان حسن او عیان
تا دیده یقین به جمالش گشاده‌ایم
با آنکه شیخ و گوشه‌نشینیم دایما
در آرزوی جام می و روی ساده‌ایم
آزاده‌ایم از همه قیدی اسیریا
زان دم که دل به دست غم عشق داده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.