راز سخن

شمارهٔ ۳۲۶

ز دشمن می‌گریزم دوست می‌آید به جنگ من

ز دشمن می‌گریزم دوست می‌آید به جنگ من
نمی‌دانم چه در سر دارد این بخت دو رنگ من
نه لاف سینه صافی می‌زنم نی داد بی‌مهری
همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من
به صد بیدست و پایی لاف جرأت می‌توانم زد
گریزانم گریزانم که می‌آید به جنگ من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.