راز سخن

شمارهٔ ۸۲۸

صبر و شکیب دیده و جان و دلم از او

صبر و شکیب دیده و جان و دلم از او
غافل کسی که می شمرد غافلم از او
از برق یک نگاه دو حاصل برم زعمر
گردیده کام دیده و دل حاصلم از او
بندم ز ناله دست فلک از شکست دل
ترسم که حل شود بغلط مشکلم از او
آخر مرا به سیر بیابان برد اسیر
سیلاب اشک خویش که پا در گلم از او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.