شمارهٔ ۷۳۳
آتش از آن گرمی نگاه گرفتم
آتش از آن گرمی نگاه گرفتم
تا عرق فتنه ای ز آه گرفتم
سوخت سراپای ما ز آتش پنهان
بسکه چو مژگان به گریه راه گرفتم
رنگ تپیدن نداشت خون شهیدان
دامن پاک تو را گواه گرفتم
چشم ودل ما بس است جلوه گه او
گل به در دیر و خانقاه گرفتم
بسکه تپیدم به زیرپای سمندش
خون خود از خاک صیدگاه گرفتم
بر سر راهش اسیر بسکه نشستم
کام دل و دیده از نگاه گرفتم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.