راز سخن

شمارهٔ ۳۲۰

جفا جویی سپند آتش اوست

جفا جویی سپند آتش اوست
اجل مزدور خوی سرکش اوست
چو دید از سرگرانی کار ما ساخت
تغافل تیر روی ترکش اوست
به چشمم آشنا می آید از دور
مگر خورشید گرد ابرش اوست
اسیر از نا امیدی شادکام است
مگر حسرت شراب بیغش اوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.