راز سخن

شمارهٔ ۲۷۸

گریه زچشمم به امان آمده است

گریه زچشمم به امان آمده است
ناله ز آهم به فغان آمده است
محرم و بیگانه از این پرده دور
راز دل ما به زیان آمده است
چون نکند طاقتم از خود کنار
حرف کنارش به میان آمده است
چله نشینی به از انگور نیست
پیر به خم رفته جوان آمده است
از سرکوی تو چو مستان اسیر
خنده کنان نعره زنان آمده است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.