راز سخن

شمارهٔ ۲۷۷

یاد زلف تو مرا مصرع حالی شده است

یاد زلف تو مرا مصرع حالی شده است
دلم از دست تمنای تو خالی شده است
دل عبث مشکن اگر دیده عبرت داری
جام جم بین که چه در خاک سفالی شده است
تا به خود می نگرد مصلحت اندیش غیور
تربتش محوتر از نقش نهالی شده است
بی نیازی چه که از خویش گذشتن هنر است
نیستی تاج سر همت عالی شده است
لاله گون کرده رخ از شرم به رقص آمده است
عرقش نقش طراز گل قالی شده است
مژه بر هم زدنی از نگهت غافل نیست
نام دیوانه اسیر تو خیالی شده است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.