شمارهٔ ۶
ای داروی جان خستگانت، در لب
ای داروی جان خستگانت، در لب
گردون ز تو سرگشته و خورشید، به تب
روز از رخ تو، چو شعله ای وام کند
تا حشر شود، دریده پیراهن شب
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.