راز سخن

شمارهٔ ۱۶۹

زلف چون بر عذار میفکنی

زلف چون بر عذار میفکنی
لیل را در نهار میفکنی
چون لبت مست لطف میگردد
باده را در خمار میفکنی
جانی آویخته است برفتراک
تا نظر بر شکار میفکنی
هر کجا مهر در میان آمد
خویشتن بر کنار میفکنی
خرما با تو کی دود که بجور
اسب بر روزگار میفکنی
همچو سوزن، اگرچه سرتیزی
بخیه بر روی کار میفکنی
صف ناموس تو شکست آرد
زانکه در چنگ یار میفکنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.