شمارهٔ ۳۷
بی غم عشق تو دل بکار نیاید
بی غم عشق تو دل بکار نیاید
جان نبود آب و گل بکار نیاید
عقل برافشاند کیسه لیک ز تقصیر
در رخ تو جز خجل بکار نیاید
شمع دلت خوانم ای عزیزتر، از جان
نام تو شمع چگل بکار نیاید
سوی تو هر عشق نامه ئی که نوشتم
نقش جز از خون دل بکار نیاید
ناوک دلدوز برکشی که فلان را
گل شکر معتدل بکار نیاید
تا چو توئی بشکند مصاف ضعیفی
هیچ ایاز و قزل بکار نیاید
بیغم تو یک نفس که شاد بر آرم
گر کنی از من بحل بکارنیاید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.